فردای آن روز راهی میناب شدیم. فاصله‌ بندرعباس تا میناب را می‌شود حدود یک‌ساعت تا یک‌ساعت‌ونیم درنظر گرفت؛ مسیری نه‌چندان طولانی، اما به‌قدر کافی پر از حس و فکر و انتظار. وقتی به ورودی میناب رسیدیم و آن نوشته‌ آشنا را دیدیم که «به شهر میناب خوش آمدید»

تدفين-ميناب

همشهری - الهه‌ سادات بهشتی: میناب نفس می‌کشد، اما نفس‌هایش زخمی است. از همان گرمای اولِ جنوب حس کردم این سفر با همه‌ سفرهای قبلی فرق دارد. وارد شهر که شدم، عکس شهدای مدرسه «شجره طیبه» روی هر ستون برق خودنمایی می‌کرد. به محل اسکان بازماندگان رفتم، اما به جای صدای خنده‌های کودکانه، با سکوتی سنگین و غریب روبه‌رو شدم؛ سکوتی میان اغما و کما. این گزارش، روایتِ دیدنِ چهار دسته از کودکانِ یک حادثه است: از شهید تا جانبازِ فیزیکی، از جانبازِ نامشهود تا آن‌هایی که زخمشان پیدا نیست، اما جانشان ترک خورده است.

بگوید ما ایستاده‌ایم

نوشتن و روایت کردن از میناب این روزها برای من شده سخت‌ترین کاری که باید انجام بدهم؛ یا شاید دقیق‌تر بگویم، سخت‌ترین کاری که دلم می‌خواهد انجام بدهم. از همان لحظه‌ای که پای راستم را از قطار بیرون گذاشتم و روی سنگ‌فرش‌های ایستگاه راه‌آهن بندرعباس ایستادم، از همان لحظه‌ای که گرمای داغ و سنگین هوا به صورتم خورد و گرد و غبار معلق در هوا را نفس کشیدم، حس کردم قرار است روزهای سختی را پشت سر بگذارم. چند روز اولی که در بندرعباس بودم، حال و هوای عجیبی همه‌جا را گرفته بود. با اینکه زندگی در جریان بود و همه‌چیز ظاهراً در حالت طبیعی خودش پیش می‌رفت، اما در دل شهر یک شور حماسی، یک صلابت مقتدرانه و یک حس غرور عمیق موج می‌زد. این حس را می‌شد در نگاه آدم‌ها دید؛ در چشم هر کسی که از کنارش رد می‌شدی، در آن نگاه محکم، پیروزمندانه و افتخارآمیزی که انگار می‌خواست بگوید ما ایستاده‌ایم.

به شهر میناب خوش آمدید

فردای آن روز، راهی میناب شدیم. فاصله‌ بندرعباس تا میناب را می‌شود حدود یک ساعت تا یک ساعت و نیم در نظر گرفت؛ مسیری نه‌چندان طولانی، اما به‌قدر کافی پر از حس و فکر و انتظار. وقتی به ورودی میناب رسیدیم و آن نوشته‌ آشنا را دیدیم: «به شهر میناب خوش آمدید»، ناگهان یک غم عجیب، سنگین و بی‌دلیل تمام وجودم را گرفت. انگار همین یک جمله کافی بود تا چیزی در درونم فرو بریزد. اما همین که وارد شهر شدم، دیدم میناب زنده است؛ شهری پویا، پرانرژی و درگیرِ جریان عادیِ زندگی‌اش. انگار روزمرگی‌ها و اتفاقات، بی‌وقفه در رگ‌های شهر جریان داشتند. تا وقتی که می‌خواستیم محل اسکان را پیدا کنیم و مسیرش مشخص شود، یک‌باره چشمم به بلوار اصلی میناب افتاد. روی هر ستون برقِ وسط بلوار، عکس یکی از دخترها یا پسرهای مدرسه شجره طیبه قاب گرفته شده بود؛ قاب‌هایی که زیرشان نوشته شده بود: شهید.

همان لحظه، آن حس عجیب و سنگین، آن اندوهی که از اول همراه من بود، ناگهان چند برابر شد و تمام وجودم را گرفت. انگار شهر، با تمام آرامش ظاهری‌اش، در دل خودش یک تاریخِ درد، افتخار و ایستادگی را حمل می‌کرد؛ و من تازه داشتم آن را می‌فهمیدم. وقتی به محل اسکان رسیدیم، فهمیدیم که بچه‌های بازمانده‌ی مدرسه شجره طیبه را آنجا دور هم جمع کرده‌اند؛ همراه پدر و مادرهایشان، تا شاید کمی حال‌وهوای بچه‌ها عوض شود و از سنگینی آنچه بر سرشان آمده، لحظه‌ای فاصله بگیرند.

ترومای بچه‌هایی که باقی مانده بودند

مدرسه شجره طیبه نزدیک به ۴۰۰ دانش‌آموز داشت. اما آن روز، تعداد دانش‌آموزانی که در مدرسه حضور داشتند و از آن حادثه جان سالم به در برده بودند، حدود ۲۸۰ نفر هستند؛ و در کنار آن‌ها، با احتساب پدر و مادرهایی که متأسفانه در همان حادثه‌ها از دست رفته بودند و معلم‌هایی که در مدرسه حضور داشتند، نزدیک به ۱۶۸ شهید از آن مدرسه بر جا مانده بود.

من فکر می‌کردم قرار است با چند کودک قد و نیم‌قدِ کوچک روبه‌رو شوم؛ بچه‌هایی پر از انرژی، پر از خنده و با صدای بلندِ لبخندهای کودکانه. اما وقتی وارد سالن شدم و دوستان از من خواستند که به بچه‌ها نزدیک شوم، با آن‌ها صحبت کنم و نگاهی به حالشان بیندازم، صحنه‌ای دیدم که تا مدت‌ها از ذهنم پاک نخواهد شد. بچه‌ها در یک حالت خاص بودند؛ چیزی میان اغما و کما، یا شاید بهتر بگویم در یک سکوتِ سنگین و غریب. واقعاً انگار این اتفاق، فقط به این معنا نبود که از ما شهید گرفته‌اند؛ انگار بچه‌هایی که باقی مانده بودند، خودشان وارد یک ترومای عمیق و یک فرایند روحی عجیب و فرساینده شده بودند.

کودکان زخمی، دردهای بی پایان

وقتی از این سفر برمی‌گشتم، در ذهن خودم بچه‌ها و کل این ماجرای میناب را به چهار دسته تقسیم کرده بودم. یک دسته، آن‌هایی بودند که واقعاً شهید شده بودند؛ و بی‌تردید جایگاه والایی دارند. نگاه جامعه و وطن به آن‌ها، نگاه به یک مقام خاص و ویژه است، چون شهادت برای ما همیشه ارج و قربی متفاوت داشته و باید هم داشته باشد. دسته‌ دوم، بچه‌هایی بودند که جانباز شده‌اند؛ جانبازانی فیزیکی و عینی که آثار این درد را می‌شود با چشم دید. مثل آنا ۸ یا ۹ ساله، مثل عسل حبشی ۸ یا ۹ ساله. عسل، متأسفانه دستش و بدنش دچار سوختگی شده بود. آنا جهانگرد هم از ناحیه‌ی لگن، رحم، روده و اندام‌های شکمی آسیب دیده بود. خیلی از بچه‌های دیگر هم زخم‌های سوختگی، آسیب‌های صورت و دست، و جراحات مختلفی داشتند؛ و بعضی‌ها هم زیر آوار مانده بودند و دست و پایشان آسیب جدی دیده بود.

دسته‌ دیگری از بچه‌ها هم هستند؛ بچه‌هایی که من برایشان اسم جانبازِ نامشهود را گذاشتم. یعنی ظاهراً چیزی از بیرون دیده نمی‌شود، اما آسیب‌شان واقعی است؛ فقط شکلش با آن چیزی که در نگاه اول تصور می‌کنیم فرق دارد. این‌ها بچه‌هایی بودند که پیش از آن حادثه، یک بیماری پنهان یا نهفته داشتند؛ بیماری‌ای که شاید در ظاهر خیلی جدی و قابل‌دیدن نبود، اما آن ضربه‌ای که به مدرسه وارد شد، باعث شد همان بیماری چند برابر خودش را نشان بدهد.

درد پنهان سوین

سوینِ هفت‌ساله یکی از بازماندگان این حادثه است. دختربچه‌ای که قبل از این ماجرا، دیابت داشت و قندش هم تحت کنترل بود. خانواده سعی می‌کردند با دارو اوضاع را مدیریت کنند؛ قندش مثلاً روی حدود ۲۰۰ بود. اما از زمان بمباران مدرسه، قند خونش دیگر زیر ۵۰۰ نمی‌آید. وقتی وارد خانه‌ سوین شدیم، با دختربچه‌ای روبه‌رو شدیم که در ظاهر هنوز همان کودک شاد، شنگول، برون‌گرا و شیطون بود؛ همان دختری که همه‌ی مدرسه او را به اسم «زلزله» می‌شناختند، و حتی همان‌جا در خانه، جلوی ما هنوز همان انرژی کودکانه‌اش را داشت.

اما در عین حال، هر نیم ساعت باید انسولین تزریق می‌کرد. و حالا به‌طور جدی نیاز به دستگاهی داشت که بتواند شرایط قند خونش را مدیریت کند؛ دستگاهی که خودش و خانواده‌اش را وارد هزینه‌ای بسیار سنگین می‌کرد. هزینه‌ای که خانواده از آن حرف می‌زدند، چیزی نزدیک به ۱۵۰ میلیون تومان بود. می‌گفتند تازه این فقط بخشی از ماجراست؛ چون خرج رفت‌وآمد، تهیه دستگاه، داروها و همه‌ی نیازهای مداومی که این وضعیت ایجاد کرده، چندین برابر فشار مالی روی خانواده گذاشته است.

کودکانی که روح شان زخمی است

یک دسته‌ دیگر از بچه‌ها هم هستند که خوشبختانه — خدا را صد هزار مرتبه شکر — نه شهید شده‌اند، نه دچار آسیب فیزیکی شده‌اند، نه وارد آن دسته‌ جانبازان جسمی شده‌اند. بعضی‌هایشان هم، چون پیش از آن اتفاق آسیبی نداشتند، اثرش به شکل مستقیم روی بدنشان ننشسته است. اما در کنار همه‌ این‌ها، گروه دیگری هم هست که شاید از بیرون سالم به نظر برسند، اما در درون، زخمی عمیق برداشته‌اند.
این‌ها همان بچه‌هایی هستند که شاهد عینی آن حادثه بوده‌اند؛ با چشم خودشان آن لحظه را دیده‌اند، و حالا با یک تروما و آسیب روحی جدی زندگی می‌کنند.

بچه‌هایی که برای عبور از این وضعیت، به روانشناس، مشاوره و حتی روان‌پزشک نیاز دارند تا بتوانند کم‌کم از زیر بار آن صحنه‌ها و آن اتفاقات بیرون بیایند. خیلی از آن‌ها، عزیزترین آدم‌های زندگی‌شان را از دست داده‌اند؛ دوست صمیمی‌شان، هم‌بازی‌شان در کوچه و خیابان، رفیق مدرسه‌شان، یا حتی دخترخاله‌شان را. در میانشان دانش‌آموزی هست که دو برادرش را از دست داده؛ دختری هست که خودش در مدرسه حضور داشته، اما دو برادرش — که هر دو در مقطع ابتدایی بودند — در آن حادثه جان باخته‌اند. این‌ها فقط چند اسم و چند روایت نیستند؛ این‌ها کودکانی‌اند که باید برایشان نگاه ویژه داشت. چون آن‌ها قرار است آینده‌سازان این کشور باشند، و اگر زخم‌های امروزشان دیده و درمان نشود، فردای‌شان هم زیر سایه‌ی همان درد باقی می‌ماند. اگر این بچه‌ها قرار باشد از همین سال‌های کودکی، از همین روزهایی که هنوز باید در دنیای بازی و خنده و خیال نفس بکشند، این بارِ سنگینِ روانی را با خودشان حمل کنند و تصویر آن اتفاق‌ها همیشه در ذهنشان بماند، معلوم است که در بزرگسالی و وقتی وارد متنِ جامعه شوند، ممکن است زخم‌های عمیق‌تری را تجربه کنند؛ زخم‌هایی که شاید امروز هنوز به چشم نیایند، اما فردا می‌توانند زندگی‌شان را تحت تأثیر قرار دهند.

لزوم توجه به خانواده های شهدا و جانبازان میناب

و چیزی که واقعاً می‌خواهم اینجا بگویم این است که بسیاری از خانواده‌های شهدا و جانبازان خوشبختانه تحت پوشش قرار گرفته‌اند و رسیدگی به آن‌ها در حال انجام است. اما در مورد خیلی از خانواده‌های دو گروه دیگر، یعنی آن‌هایی که آسیب جسمی یا روحی دیده‌اند، ماجرا این‌طور نیست. خانواده‌هایی هستند که هم درد را تحمل می‌کنند، هم هزینه‌ی درمان را، هم فشار روزمره‌ی این حادثه را؛ و در میان آن‌ها، آن‌هایی که آسیب روحی دیده‌اند، گاهی کمتر دیده می‌شوند، کمتر در معرض حمایت قرار می‌گیرند، و بارِ سنگینِ این رنج، فقط بر دوش خودشان می‌ماند. برای همین است که باید به این مسئله با نگاهی ویژه نگاه شود؛ چون این فقط یک حمایت مالی یا درمانی نیست، بلکه مسئله‌ی آینده‌ی این بچه‌هاست، آینده‌ی روح و روانشان، آینده‌ی همان خانواده‌هایی که هنوز دارند با اثرات آن حادثه زندگی می‌کنند.

اگر بخواهم از دیدارها هم بگویم، باید بگویم دیدار با بچه‌ها برای من تجربه‌ای متفاوت بود. بچه‌هایی که باقی مانده بودند، خیلی‌هایشان دیگر آن روحیه‌ی زنده و کودکانه را نداشتند؛ آن شادابیِ طبیعیِ بچگی، آن دویدن‌ها، آن شیطنت‌ها، آن برقِ بازیگوشی در چشم‌ها، انگار در خیلی از آن‌ها کم‌رنگ شده بود. اما با وجود همه‌ی این‌ها، من واقعاً امید دارم که با حضور گروه‌های جهادی مختلفی که در میناب شکل گرفته‌اند و رفت‌وآمد دارند، کم‌کم این حال‌وهوا عوض شود؛ شاید دوباره لبخندها برگردند، شاید دوباره بازی‌ها برگردند، شاید دوباره بتوانند مثل قبل در دنیای بچگی‌شان بدوند، بخندند و زندگی کنند.

کد خبر 1036758
منبع: روزنامه همشهری

برچسب‌ها

پر بیننده‌ترین اخبار جامعه

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha